|
یادداشت های من |
یا نور
سلام.
باز به سالروز آزادی خرمشهر نزدیک می شویم و باز حال من متفاوت می شود،تلویزیون صحنه های تکرارنشدنی سال های جنگ و مقاومت را نشان می دهد .جوان های غیور آن سالهایمان...همراه با آوای همیشه جاویدان کویتی پور..."ممدی نبودی ببینی...شهر آزاد گشته..."
دیگر مکان و زمان و اکنون را فراموش میکنم،ذهن و روحم پر میکشد به سال های جنگ،درست است که نوجوانی بیش نبودم ولی باز هم آنقدر سعادت با من یار بود که آن سالهای طلایی و فراموش نشدنی را درک کردم و صد البته نه به اندازه کسانی که مستقیما در جنگ و جبهه ها درگیر بودند، اما حال و هوای جبهه واگیر داشت،در همه ی جامعه پخش بود...مردم خیلی هم نوا تر از حالا بودند،خیلی مهربان تر،خیلی دل سوزتر به حال هم...
اعتقاد دارم که همه چیز در عالم، درجه بندی دارد...بگیرید از صفر تا صد...و صفات هم...و خیلی از صفاتی که می شنویم و شاید برای خیلی شان مصداق روشنی در دنیای اطرافمان نمی بینیم و تنها در ذهن تجسمی از آن داریم؛ در آن سال ها در جامعه و بخصوص در جبهه،به درجه های بالای خلوص می یافتی و می دید شان...مثلا:خلوص،رضا،یکپارچگی،همدلی،ایثار،مهربانی...
فیلم های مستند جنگ را نگاه کنید.جای دیگری تا این درجه سادگی را می توان دید؟
تنها جاییست که منیت وجود ندارد...پست و مقام و خانواده و ثروت هیچ برتری محسوب نمی شود.همه چون اعضای یک پیکر و عزم و اراده ای واحدند،با نیت های خالص و جوشان،پر ارزش ترین گوهر وجودشان،جانشان را در کف دست گرفته و با پشت سر گذاشتن همه ی تعلق ها و دلبستگی ها ...دوشادوش هم....
و اکنون که یک مادرم و با یک نگاه به سرتاپای پسرانم ،مهری عمیق از لایه لایه قلبم می جوشد و تک تک سلول هایم را در بر میگیرد،درک میکنم که چه علو طبعی می خواهد رضایت دادن به رفتن جگر گوشه ات به جنگ...به مسیری که شاید بازگشتی نداشته باشد و چقدر قدرت می خواهد آن وداع آخر و در آغوش گرفتنی که شاید تمام عمر در حسرت تکرارش بمانی...ایمانی قوی می خواهد قوی تر از درجات معنا شده ذهن من ، تا جوانت را،میوه روح و قلبت را بدرقه کنی و بدانی آخرین بار است چهره عزیزش را میبینی...مادران و همسران شهید،اسطوره اند،الگوهایی هستند تکرار نشدنی...
ناخوداگاه اشک میریزم...همسرم می پرسد:چت شد؟یاد دوست پسرهایت افتادی که در جنگ شهید شدند؟
می دانم شوخی میکند تا حال و هوایم عوض شود ولی واقعا هم ذهنم پر می کشد به سوی خوب ترین و پاک ترین بچه محل هایمان که رفتند و کوچه های این محله قدیمی دلتنگ قدم های استوارشان شد...
پ ن:قرار نداشتم تا پایان فصل امتحانات سراغ وبلاگم بیام،اما بغض امروز نگذاشت...اگه وقت دارین حتما ادامه مطلب رو بخونین.
تا درودی دیگر
بدرود...
دو روزه شارژ اینترنت مون تموم شده بود و من نتونستم بیام براتون تعریف کنم که روش تنبیهی آقای همسر متلک گومون به کجا رسید :)اونشب که همسری به خونه اومد و پرسید چه خبر؟من بدون نگاه کردن به صورتش جواب دادم:"هیچی"
پرسید:"شنیدم داداشت رفته دبی؟"
گفتم:"آره"
پرسید:" چه یه دفعه...با تور رفته؟"
جواب دادم:"نمیدونم" و دلم یه طوری شد،آخه می دونستم.
پرسید:" نمیدونی کی برمیگرده؟"
خواستم بازم تلگرافی بگم نه ،تو دودلی دروغ دوم که بگم یا نگم سرمو بلند کردم و به چشم های مشتاقش نگاه کردم که منتظر بود باهاش حرف یزنم ...از طرفی همان روز با خانم داداشم تلفنی صحبت کرده بودم و حتی از ساعت برگشت داداشم هم خبر داشتم.شروع کردم به توضیح علت سفر ناگهانی داداشم و با کی رفته و کی میاد و...
خب حالا نخندین...دقت کنین چرا لبام "دوخته "نموند...مسلما بخاطر این نبود که من پرحرفم :) و نمی تونم به قولی که به خودم دادم عمل کنم...نه چند دلیل مهم داشت:
1-این که میدونستم تیکه انداختنش همراه با طنزه نه بدجنسی.
2-باز شدن یه دیدگاه مردونه تو ذهنم توسط داریوش و سرخپوست عزیز که تو کامنت های پست قبل از دیدگاه یه مرد و یه شوهر کار هم جنس شون رو توجیه کردن.
3- نمی خواستم و نمی تونستم دروغ بگم.از دروغ بدم میاد.
4-دلیل چهارمم شخصیه :)
5- مهمترین دلیلم اینه که سال ها تجربه زندگی مشترک(حالا هی نیاین بپرسین چند سال؟!)
بهم ثابت کرده دیالوگ یا همون گفتمان یا همین حرافی های حتی پیش پا افتاده!!! بین زوجین موثرترین راهکار برای جلوگیری از سوء تفاهم و اختلافه.
خلاصه دلخوری من به یه شبم نکشید.بعد یه ساعت دیگه یادم رفته بود چرا نباید به مردی که اینقدر مشتاقانه به من گوش میده گزارش روزانه بدم. :)
ازم نا امید شدین؟! :(
پ.ن:این مترسک غول آسا یکی از المان های شهرداری در ایام عیده.امسال شهرداری مشهد خیلی ما رو خجالت داد و کلی از خودش سلیقه نشون داد.این نزدیک دانشگاهمونه و منو یاد دوستم مترسک آواره مینداخت.بازم تو پست های بعدی واسه تون ازین المان ها میذارم.
تصادف بدی بود.یک پزو 206 سفید بود و یک سمند.سر یه چهار راه فرعی !!منم تو سبزی فروشی محله مون ایستاده بودم که از کف کوچه سه تا پله میخوره مسلط به کل صحنه تصادف بودم.مردم جمع شده بودن و طبق معمول همه نظر کارشناسی میدادن.من و آقای سبزی فروش هم مردمی :) شروع کردیم به کارشناسی.
کوچه ی اصلی تره باریکتر از کوچه ی فرعیه ...اینه که سر این که حق تقدم با کی بوده و مقصر کیه به توافق نرسیدیم.خلاصه از خیر کارشناسی گذشتم و گوجه و میوه مو خریدم و برگشتم.آقای همسر عادت داره خونه که میاد هی بپرسه چه خبر؟خبر اول رو میشنوه باز میگه دیگه چه خبر؟نیم ساعت دیگه فک می زنی و باز می پرسه از تلفنات چه خبر؟!!!:)
خلاصه اون روز دنیا در امن و امان بود و من هیچی نداشتم براش بگم جز تصادف سر کوچه رو.تعریف کردم و نظر سبزی فروش و خودمو گفتم و اختلافمونو شرح دادم.با پوزخند گفت:"اااااه...پس بین علما اختلاف افتاده...(بی معرفت)
دیروز باز صدای تصادف اومد.همسر متلک پرون ما رو به من گفت:خانوم بدو برو کارشناسی که ملت علافن!!
بعدم رو به پسرم گفت:" علی جان بدو برو کارشناس دوم رو صدا بزن بیاد" و در جواب "کی رو؟"گفت:"سبزی فروشی دوست و همکار مامانتو."
حالا بذارین باز از راه بیاد و بپرسه چه خبر؟لبامو بهم میدوزم و خبرای داغ روزو بهش نمیدم. :(
پ.ن1:رگ و ریشه همسر من به تربت حیدریه برمیگرده که متلک گفتن تو خونشونه. :)
پ.ن2: این پست واسه دل اون خواهرزاده مه که گفت خیلی پستام خشک و علمی شده!!! :(
پ.ن3:مسلما توجه کردین که خاله تون استعداد کارشناسی راهنمایی رانندگی هم!!! تو خونشه :)
پ.ن4:راستی شما تو شهرتون به خیابون های فرعی و باریکتر متداوله که بگین کوچه یا میلان؟ما بیشتر "میلان" میگیم.مثلا:علی بدو برو میلان هشتم نون بخر ...
ملانصرالدین عادت داشت که زیاد از خودش تعریف کند . روزی یکی از دوستانش گفت:"بعد ازین اگر دیدم داری خیلی خالی میبندی،من اهن می کنم و تو کوتاه بیا."
...روزی ملا با عده ای نشسته بود و سخن میگفت.در حین صحبت گفت:"من عمارتی ساخته ام که طولش هزار ذرع است."
دوستش گفت:"اهن!"
یکی از حاضران گفت:"عرضش چقدر است؟"
ملا گفت:"یک ذرع"
مردم با تعجب پرسیدند:"چرا عرضش را اینقدر تنگ گرفته ای؟"
ملا به دوستش نگاه کرد و گفت:"خدا تنگ بگیرد بر آن کسانی که بر ما تنگ می گیرند."
این حکایت خیلی از ما آدماست.گاهی خودنمایی چنان به افراط کشییده می شه که فرد به دروغ یا به قول بچه ها خالی بندی متوسل میشه.
حتما شمام ازین قبیل افراد سراغ دارین.مثل اون هایی که دائم دم از آشناهای کله گنده شون در اداره ها و نهاد های دولتی می زنن و میگن می تونن با پشتیبانی اونا هر گره ای رو براتون باز کنن اما وقت عمل هیچ یک از آشناهاشون در دسترس نیستند.
خالی بندی و لاف زدن و مبالغه در اموال،توانائی ها و امکانات ؛خوراک آدم های حقیر برای سرپوش گذاشتن رو احساسات منفی و ضعف درونی هست که احساس می کنن.آدمی که از درون احساس قدرت می کنه و با عزت نفس کافی رشد کرده ،صداقت داره و ضعیف با دروغ و خدعه و نیرنگ سعی میکنه ضعف های روحیش رو بپوشونه.
یه خانوم میانسال خوش چهره و خوش لباسی رو میارن دفتر مشاوره.چیزی که از نگاه به ظاهر اون میشه گفت یک خانوم حدود پنجاه ساله خیلی مرتب،متین و شیکه که انگشتر ها و دستبند جواهر قشنگی هم رو دستاش چشمگیر بوده.ریلکس بوده و خیلی شمرده و متین حرف می زده.
خب این از کیس های متداولی نبوده که همیشه اجبارا وارد دفتر مشاوره میشن.(واسه اون هایی که تا حالا این سری پست ها مو نخوندن بگم که مامور مخفی های خبره ای تو حرم مطهر هستن که کیس ها و به خصوص زوج های مشکوک رو جلب میکنن و اول به قسمت مشاوره میارن تا جدا بازرسی و بازپرسی بشن و رابطه شون مکشوف بشه بعد اگر لازم شد به آگاهی حرم تحویل داده میشن و یا با تماس با خانواده شون ،میان دنبالشون و در جریان وضعیت قرار میگیرن.البته گاهی پیرزنان،نوزادان و بچه های رها شده در صحن ها و رواق ها و ابن اسبیل ها یعنی کسانی که از بی پولی نمی تونن به شهرشون برگردن هم توی این مراجعین هستن.)
اما تو مقوله زوج های مشکوک،چون اکثرا دخترهای جوون به این قسمت آورده میشن که دستپاچه و نگرانن و ضد و نقیض می بافن و زمانی هم که لو میرن با اشک و آه سعی دارن مشاورا رو راضی کنن که با خانواده شون تماس نگیرن،این یکی استثنا بوده.خانوم رو با یه پسر 25 ساله مجرد خوشتیپ گرفته بودن و اون با خونسردی گفته که اون مرد جوون دوست پسرشه.ولی بالاخره وقتی دیده بناست نصیحت و مشاوره بگیره اعتراف کرده که عمدا باا این آقا اومده حرم.گفته صد و پنجاه هزار تومن به اون پول داده تا یه روز با هم اینور و اونور بچرخن.معلوم شده قضیه یک انتقام گیری شخصیه.شوهر این خانوم از جوونی پی هرزگی و تنوع طلبی خودش بوده.هر چند وقت با یه صیغه ی جدید دیده می شده.سال ها این خانوم دم نزده و حالا که بچه هاش عروس و داماد شدن و خیالش از بابت اون ها جمعه و از طرفی دیده نصیحت اطرافیان که شوهرت پیر میشه و عقل تو سرش میاد و اهل میشه و...جامه ی عمل نپوشیده .از طرف دیگه هم تنهایی و یه عمر صبوری و انتظار که مردت یه روز خسته بشه و برگرده سمتت و هیچوقت اون روز نرسیده؛دست به دست هم داده تا خانم هم انقلاب کنه.گفته من فقط میخوام تا به این نامرد زنگ بزنین و بگین تا بدونه که هرچی عوض داره گله نداره و یه بار رنجی رو که من با شنیدن خبر هرزگیهای اون میشنیدم تجربه کنه.
بعدا نوشت:ای بابا من چند دقیقه رفتم به همسری صبحونه بدم، مطلبمو ثبت کردم تا نپره و رفتم،
فکر نمی کردم کسی سر صبح بیاد خونمون.حالا میبینم چند تا کامنت گذاشتن و اعتراض به این مطلب نصفه نیمه.
ادامه:اون خانومه که با خبر کردنه شوهرش رفت تا سنگ های چندین و چند ساله شو با شریک زندگیش!!! وا بکنه.
اما مطلب من چیز دیگه ست.میخوام به خواهرزاده های مجردم بگم،وقتی تصمیم به زندگی مشترک بگیرین که بتونین یه چیزهایی مثل تعهد و احساس مسئولیت و تمایل به شریک دائم داشتن و وفاداری و...رو در خودتون پیدا کنین.حس کنین میتونین به این صفات و خصیصه ها متعهد باشین.ضمن این که یه چیزایی مثل خودپسندی و منیت و تک روی و تنها خوری!!!تونو بذارین کنار،زیبنده یک فرد متاهل نیست.
در پایان این خاله نوشت این رو هم بشنوین که خالی از لطف نیست:
همسر ساشا گیتری،هنرمند شوخ و بذله گوی فرانسوی می گوید:در اولین ماه آشنایی با ساشا یک روز خیلی جدی به او گفتم:عزیزم،من تو را خیلی دوست دارم،تو چطور؟
جواب داد:من هم مثل تو،خودم را خیلی دوست دارم.
همینطور از جواب های شما میشه تا اندازه ای به شخصیت و روحیه شما و تا حدی به چگونگی کارکرد مغز شما پی برد.البته من یه اشتباهی کردم و اون تایید کردن کامنت ها بود.کسانی که بعد خوندن کامنتا گفتن تمام کاربرد های این دو شیء گفته شده یه جورایی حق داشتن.خوندن کامنت ها باعث میشه ذهن قالب گیری بشه و دیگه آزاد و رها نباشه.شاید یه بار دیگه البته نه به این زودی مشابه این پست رو با هم حرفه ای تر تجربه کنیم.
اما می خواستم به چند نفر اشاره کنم.به مهسا خانوم عزیزم که اینقدر مبتکر و خلاقه.استعداد نویسندگی تو خونشه و فهمیدم که کودکی و نوجوانی خوب و پر خاطره ای رو در امنیت خاطر گذرونده.شوخ طبعه و نکته سنج.ذهنش دائم از مسئله ای به مسئله دیگه می پره.میتونه یه دیزاینر خوبم باشه.
و نازنین که به وضوح استعداد نمایشنامه و داستان نویسی داره و ذهنش خلاقه و دید دقیق یک روزنامه نگار که تو بطن جامعه ست رو میشه از جوابش دید.
محمد امین عزیز هم که حساس و رومانتیکه.خیلی هم مهربونه و در عین حال به جنبه های عملی و عینی اشیاء هم دقت داره.
بیشتر شما مثل عسل،انگشت دونه،واحد،حمید،مهدی و امین که کامنتش خیلی منو خندوند،شوخ طبعین و این عالیه.شوخ طبعی گاهی تنها سلاحیه که میشه باهاش به جنگ ناملایمات زندگی رفت.
با این تمرین،می خواستم بدونین که نوابغ مشهور دنیا تو رویارویی با مسائل کلیشه ای و با یک ذهن قالب گیری شده عمل نمی کنن،بلکه خلاقیت و قوه ابتکار و نوآوری شونو حفظ میکنن.این یک توانایی ویژه ست که بهتون کمک میکنه موفق عمل کنین.
باز هم ادامه دارد....
_فرض کنین این یه سوال تشریحی امتحانتونه.جواب کامل بدین.
در پست بعدی حتما در موردش با هم صحبت میکنیم.
یا نور
سلام.
اولین پست امسال رو میخوام از زبون یک راننده تاکسی بذارم.
من معتقدم رانندگان تاکسی مثل جامعه شناس ها می مونن.اطلاعات جامعه
شناس ها پایه علمی داره و راننده تاکسی ها به صورت عملی و تجربی به شناخت
خوبی از مردم و آداب و رسوم و فرهنگ شهر های مختلف رسیدن.بخصوص تو یه
شهر مذهبی مثل مشهد.
برام تعریف کرد:
"طبق معمول تو پارکینگ حرم مطهر سمت شهدا منتظرمسافر ایستاده بودم ،یه
دفعه جروبحث بین یک زن و شوهری توجه مو جلب کرد که یه دختر بچه هم
همراهشون بود.یهو مرده که خیلی عصبانی بود محکم زد تو گوش خانومش و زن
بینوا هم گریه کنان کنار دیوار نشست،دخترش هم کنارش با ترس و وحشت گریه
می کرد.
من طاقت نیاوردم و رفتم شوهره رو کشیدم کنار و کلی باهاش حرف زدم.بهشگفتم که من کاری به مسئله ای که بین اوناست ندارم ولی از مردانگی به دوره که
دست روی زن بلند کنه.اونم در محضر امام رضا و زمانی که برای زیارت و تفریح
خانواده ش رو سفر آورده ،نباید خاطره سفر به مشهد رو تو ذهن اونها و خودش
خراب و تلخ کنه.خلاصه خیلی باهاش حرف زدم و کم کم پشیمونی رو از چهره و
حرفاش می شد دید.بعد ازش خواستم بره واز خانومش عذر خواهی کنه .خلاصه
رفت و با وساطت من خانومش هم کوتاه اومد و با هم دیگه به سمت حرم
رفتن ولی قبلش شماره همراهمو گرفت.فرداش زنگ زدن و هماهنگ کردیم.رفتم
هتل دنبالشون و بردمشون شاندیز تفریح و نهار...خیلی ازم تشکر کردن و نهار هم
مهمونم کردن.گفتن من باعث شدم سفرشون بخاطر یک عصبانیت بی موردبه هم
نخوره.
از شنیدن داستان خیلی آموختم.گفتم ممکنه برای شما هم جالب باشه.راستی
امروز حرم بودم و به یاد تک تک شما. مدتهاست حرم رفتنام غیر ممکنه بدون عطر
یاد شما خواهرزاده های نازنینم صورت بگیره.