X
تبلیغات
خونه خاله

خونه خاله

یادداشت های من

                         

خدااوندا در این واپسین روزهای سال دلم را چنان در زلال رحمتت شستشو ده که 

هرکجا تردیدی هست ایمان؛

هرکجا زخمی هست مرهم؛

هرکجا نومیدی هست امید؛

و هرکجا نفرتی هست عشق جای آن را فراگیرد.

سال نو مبارک

پ ن:تولدم رو پت عزیز یادش بود و تبریک گفت.ممنونم ازش.

ادامه مطلب آموزش تزئین تنگ ماهی عید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1391ساعت 12:32 توسط خاله| |

سلام.

ازین شعر خوشم اومد.یه جورایی برای تغییر نگرش و تفکر درین روزهای شلوغ پایان اسفند ماه...که باید یه تکونی هم به ذهنمون بدیم...انگیزه میده.

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.


به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.


به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده‏ ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی ... ،


تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ ات
ورای مصلحت اندیشی بروی . . .



امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!


امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!

« پابلو نرودا - ترجمه از احمد شاملو »
پ ن:عکس بالا جمعه برفی مشهد-پارک ملت.دیانا و خانم برفی خوشگلی که خانوادگی ساختیمش.

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1391ساعت 9:54 توسط خاله| |

سلام.

بالاخره خاک اره رسید و من چند تا سبزه انداختم و چند تا عکس گرفتم و حالا برای شیرین خانومی و سهیلا جون و ونوس و پری و...که دوست داشتن میگم چطور درست میشه.خیلی آسونه.

مواد مورد نیاز:

خاک اره

جوراب مشکی یا کرم.هر چه بافت ضعیف تر یا متخلخل تری داشته باشه برای موقع جوانه زدن سبزه ها بهتره.

گندم یا تخم چمن

نخ محکم و خورده ریزهای دلخواهی برای تزئین.

1-داخل جوراب رو پر از خاک اره می کنین و حدود دو مشت گندم یا تخم چمن رو در آخر می ریزین که یک لایه روی خاک اره ها رو بپوشونه و سر جورای رو گره سفت و ریزی  می زنین.

2-با انگشت تقریبا وسط استوانه تشکیل شده رو فرم گرد میدین شبیه یه گردو و با نخ بیخشو می پیچین و گره میدین.

3-میتونین به همین شکل دو تا گوش بیضوی هم اطراف دماغ عروسکتون بذارین. 

4-میتونین چشم های آماده عروسک رو برای سبزه تون بچسبونین یا خودتون با پارچه یا فوم گل سازی واسش چشم و دهن ببرین و با سوزن میخی به صورتش بچسبونین.

5-چون تا چند روز این عروسک رو کامل خیس می کنین اگه خواستین چشم و لب سبزه تون رو بعد از سرزدن جوانه ها و خارج شدنشون از قسمت سر عروسک بچسبونین چون اون موقع دیگه نیازی به خیس کردن کامل عروسک نیست و تنها آب پاشیدن رو سبزه که در اصل موهاشو تشکیل میده کافیه.

باز هم سوالی بود بپرسین.امیدوارم عکس ها گویا باشه.



ای

دوتا رو با شکم درست کردم و برای یکی شون دست و پا گذاشتم.یکی هم از جوراب مشکی که حاجی فیروز ماست.شما اصل قضیه رو یاد بگیرید با ابتکار خودتون می تونین حتی شکل حیوونات مختلف هم سبزه تون رو در بیارید .

ن هم مجموعه عروسک های من که تو لگن آب گذاشتمشون.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1391ساعت 0:18 توسط خاله| |

سلام.

میدونین که مسافرت با اشخاص دیگه خیلی از زیر و بم های شخصیتی اون ها رو برای ما آشکار می کنه.

من هم در مسافرت اخیرم با سه نفر از دوستام بودم و درین چند روز همدیگه رو بیشتر شناختیم.مثلا اون ها فهمیدن که همسر من خیلی به من وابسته است چون مثلا روزی چند بار زنگ می زد و دائم ازم می خواست وقتم رو تو بازار و خرید تلف نکنم و گردش برم و تفریح کنم.اما در مقابل یکی از خانم ها هم بود که تمام این 6 روز با شوهرش یک بار و اون هم خیلی خشک و جدی حرف زد.وقتی من پشت تلفن قربون صدقه همسرم می رفتم و می گفتم دلم براش خیلی تنگ شده،بقیه به اون دوستمون می گفتن :گوش کن...یاد بگیر. و اون چهره ش رو در هم می کشید و بینیش رو چین مینداخت که یعنی...چندش آوره؟!!

اما تو قطار که برمیگشتیم همین خانوم ازم خواست که براش توضیح بدم این صمیمیت و دلبستگی چطور بین ما بوجود اومده.در اصل فوت و فن شوهرداری من رو میخواست بدونه.

منم براشون گفتم که مادر شوهرم فوت کرده و از طرفی شوهر من تنها دو خواهر داره که هم ازش دورن و هم خیلی روابط سردی دارن یعنی من در این سالها ندیدم یه بار قربون صدقه برادرشون برن یا محبتشون رو به هر طریق نشون بدن.از طرفی ما دختر هم نداریم.پس یه جورایی من تنها شخص مونث نزدیک به همسرم هستم و باید تمام این خلا ها رو براش پر کنم.اینه که گاهی مادرش میشم.مثلا حتی لقمه براش می گیرم.گاهی خواهرشم و پای دردودلاش می شینم.گاهی دخترشم ...به شدت لوس میشم و ناز میارم.اکثرا همسر و همدلشم. و گاهی هم دوست دخترشم اینو دیگه تو وبلاگ بیشتر باز نمی کنم اما چون دوستم خیلی خشک و جدی بود واسش باز کردم.خلاصه چشم های سه تاشون گرد شده بود.

به نظر من لازمه که یک زن در موقع مقتضی خودش بتونه تمام این نقش ها رو برای همسرش ایفا کنه.نظر شما چیه؟

نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1391ساعت 10:22 توسط خاله| |

سلام.

چند روزی سفر بودم.مثلا تعطیلات میان ترمم بود،گرچه جلسه ی اول کلاس هامم نرفتم.

رفته بودم یه فروشگاهی لباس بخرم.چند تیکه لباس خریدم و به عنوان اشانتیون به من یه سبزه داده شد.راستش عیش خریدم با این هدیه منقض شد ،میدونید چرا؟

سالهاست من با جوراب های زنانه سبزه میندازم.به شکل آدمک و عروسک ...حالا اگه ازشون عکس داشته باشم واستون میذارم.تو جوراب رو گندم می ریزیم و با خاک اره پرش می کنیم بعد دست ،پا ،گوش و غیره واسش میذاریم و چشم و ابرو می چسبونیم.اگه با جوراب مشکی درست کنید و لب های کلفت قرمز و چشمهای درشت سفید با مردمک سیاه براش بچسبونین ، حاجی فیروز شیکی میشه که موهاش سبزه عیدتونه.

خلاصه از همون سبزه ها بود و مشکل من اینجاست که چینی بود.نه این که ناراحت باشم که چرا چینی ها رو دست من زدن :) بلکه ناراحتم که چرا باید یکی از سمبل های سنتی ترین مراسم ایرانی یعنی سبزه ی هفت سین نوروز ما از چین وارد بشه.

خودمونیم این چشم بادامی ها چه خلاقیت و نو آوری در عرصه تولید و صادرات دارن.فردا واسمون مقنعه مدارس هم واسه اول مهر می فرستن. :(

پ ن:با دو خانم زیبا و خونگرم شیرازی دوست شدم.چقدر مهمان نواز بودن.از مصاحبتشون لذت بردم.

مخاطب خاص نوشت:عاشق رز زیبایی هستم که چهره ی دوست داشتنی شما رو واسم تداعی می کنه.گذاشتمش توی یه لیوان بلند آب ،پشت پنجره . شکفتنش مثل لبخند لباتونه.دوستتون دارم.


نوشته شده در شنبه 5 اسفند1391ساعت 9:12 توسط خاله| |

سلام.

دوتا خواهر تو فامیل داشتیم که یه جورایی مخالف هم بودن.یکی شون خوش خلق تر بود و یکی  دیگه ...میدونید طعنه زیاد می زد.معمولا همه ی فامیل از تلخی زبونش یادگاری تو حافظه شون دارن.خوش اخلاقه چند تا دختر به دنبال هم داشت که اون موقع ها زمان ازدواجشونم بود.این یکی که بزرگترم بود  یه دختر و چند تا پسر داشت که به هر صورت گلیم خودشونو از آب بیرون کشیده بودن و تحصیل کرده بودن و کارمند و ...بودن.یادمه یکی ازین پسرها نزدیک بود یکی ازدخترخاله هاشو بگیره اما گمونم مامانش دختر را نپسندیده بود و حتی عبارتی در وصف زشتی دختر به کار برده بود که به گوش خواهرش رسیده بود و او را به شدت آزرده بود.

یک جمله دیگری که از مادر پسرها زیاد شنیده بودیم هم این بود که:مادر پنج پسرم/تاج شاهی به سرم.گویا این جمله را هم مخصوصا به مادر دخترها با غرور بیشتری می گفته.

خلاصه چرخ زمانه گشت و  گشت و دخترها عروس شدند و الحمدلله خوشبخت و مادرشان سرطان گرفت و ظرف چند ماه فوت کرد.خدا رو شکر زمین گیر نشد.زن مهربانی بود و خاطره خوبی ازو ماند.

مادر پسرها هم عروس دار شد،یکی دوتا خودشان انتخاب کردند و بقیه را مادرشان انتخاب کرد.

الان دوسال بیشتر شده که مادر پسرها سکته کرده و تو رختخوابه.سر این که کی ازش مواظبت کنه همیشه اختلاف بوده.آخه پرستاری ازش سخته.باید پوشکش کنن و سوند بهش وصله.غذا دهنش بذارن و حمامش کنن .نمیدونم دیدین وقتی کسی سکته می کنه و بدنش لمس میشه چقدر سنگین ترم میشه.عروس ها که نه میتونن و نه میخوان این مسئولیت رو به عهده بگیرن..دوسالی دخترش با آنها زندگی می کرد و پسرها حقوق یک پرستار رو به خواهرشون میدادن تا قدردانی شونو نشون بدن اما اون هم بالاخره کم آورد. بخصوص که شوهرش مخالف بود.خلاصه چندماهی  مادرشون آسایشگاه بود و چون خیلی ناراحت بود و دوست داشت برگرده خونه ،دوباره برش گردوندن و براش پرستار گرفتن.

چند روز پیش تو عروسی دخترش رو دیدم.حامله ست.دوتا دختر داره و باز هم جنینش دختره که یه جورایی دلش می خواست پسر می بود.اشک می ریخت و می گفت اگه یه خواهر دیگه می داشتم هرجور بود نوبتی مادرمونو جمع می کردیم و نمیذاشتیم آسایشگاه بره یا با پرستار زندگی کنه.اما دیگه نمی تونم.خیلی اذیت شدم...

تو این ماجرا خیلی پیام گرفتم.شما هم اگه شاخکاتون تیز باشه  چیزهایی رو می گیرین که میتونه  تو رفتار و برخوردتون با اطرافیان محتاطتون کنه.

خیلی معتقدم که نباید با نیش زبون دل کسی رو شکست،واقعا آه طرف به سمت ما برمیگرده...شاید مدت طولانی طی بشه  که یادمون نیاد چوب چه چیزی رو می خوریم ولی شک ندارم درین موضوع .زیاد با این اصل  معنوی روبرو شدم که نتیجه ی اعمال و گفتار ما به سوی ما برمیگردند با دقتی اعجاب انگیز...

نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1391ساعت 19:48 توسط خاله| |

بسم رب العظیم

سلام.امروز واسه فریبا یه روز خاصه.برادرزاده مو میگم.بعضیاتون می شناسیدش.گرچه مدتهاست وبلاگشو آپ نمی کنه.شاید از زمانی که مشغله جدیدی به اسم شوهر وارد زندگیش شد.امروز جشن عروسیشونه.

منم که دوروزه سرمای شدیدی خوردم که دائم سرفه می کنم.اینم از مهربانی همسری نصیبم شد که دلش نمیاد تنها خوری کنه سرما خوردگیشو به من انتقال داد. :)

چون اون به شدت مریض بود و دور و بریها همه حالشو دیده بودن ، دوروزه هرکی بهم زنگ میزنه و صدای گرفته و سرفه هام رو میشنوه به قول حمید حرفهای چیز دار بهم میزنه که دستپاچه میشم و باز به سرفه میفتم.

اینم حال و روز ماست در روز عروسی فریبای نازنین.خبرنگار خوب و خوشگلمون که الحمدلله شوهر خوب و بخصوص یه مادر شوهر فوق العاده گیرش اومده...

خوشبختانه اخیرا جشن پاتختی رو دارن حذف می کنن و این خیلی خوبه.یه  شب جشن برای فرستادن زوج خوشبختمون به خونه خودشون به نظر من کافی میرسه.هرچه مراسم ساده تر و خلاصه تر برگزار بشه تو این تورم و گرونی وحشتناک به نفع هم میزبان و بخصوص داماده و هم مهمونا زودتر به سر خونه زندگیشون برمیگردن.

پس من فردا باز میام پیشتون.امیدوارم امروز عمه ی بیحالی واسه عروسمون نباشم.


نوشته شده در شنبه 21 بهمن1391ساعت 7:37 توسط خاله| |

سلام.

امتحانا تموم....راحت شدم.

وای چقدر دلم میخواد سیر بخوابم.


نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1391ساعت 18:39 توسط خاله| |

سلام علیکم.

با دوستام صحبت از حقوق اساتید دانشگاه می کردیم .البته دانشگاه های مختلف میزان حقوقی رو که پرداخت می کنن متفاوته اما با حساب سرانگشتی دریافتیم که اساتید ما بابت هرکلاس در هر ترم حدود 250 هزار تومن می گیرن.

امیرم،همون پسرم که شبیه منه :) گرافیک میخونه و پرسپکتیوش خیلی خوبه.تو دانشگاه  این درس رو در نقش استادیار درس می داده.خلاصه دو تا از دوستاش ازش خواسته بودن بهشون خصوصی درس بده چون امتحان داشتن.امیر رفته بودو چون مکان خاصی برای تمرین نداشتن رفتن یه کافی شاپ خیابون هاشمیه.یه میز رو طبقه بالا برای سه ساعت رزرو کردن و امیر می گفت واسه این که برای دوستاش سنگین درنیاد از منوی عریض و طویل اونجا که کلی اسم باکلاس خارجکی داشته امیر فقط آب پرتغال سفارش داده و دوستاشم ازش تبعیت کردن.

موقعی که پای صندوق رفتن همه شونو برق گرفته.سه لیوان آب پرتغال معمولی رو لیوانی 10 هزار تومن حساب کردن  و اجاره میز رو 60 هزار تومن.یعنی 90 تومن پول رو بابت نشستن و خوردن سه لیوان آب میوه ازشون گرفتن.باور می کنید؟!!

حالا من صد که بگم درس بخون عزیزم تا به یه موقعیت خوبی برسی، فکر می کنین مثمر ثمره؟ علت بی ثمری نصیحتامم یه مقایسه بین درآمد این دو  و از طرفی توجه به این که یه استاد دانشگاه سال ها ی شیرین جوونی رو با چه هزینه و صرف عمر عزیز و مصیبت های خاص درس خوندن!!! سپری کرده و حالام یه ترم با یه کلاس 50 نفری سرو کله می زنه تا 250 بگیره و این یکی دیپلم داره یا نه نمیدونم اما یه میز بی زبون رو فقط سه ساعت داده دست اینا و 60 تومن گرفته خودشم نه انگشتش رو خم کرده و نه مخش رو از آک بودن دراورده .آخه حالا حساب های به همین سادگی رو هم با ماشین حساب انجام میدن که حتما خودتون تو همه ی فروشگاه ها دیدین.

اصلا دیدین خودمم با بچه ها شریک شدم و یه فامیلی کافی شاپ زدیم.چطوره؟ 

پ ن:فردا امتحان تاریخ اسلام دارم.کل کتابشو... :(

این قالبم آزارم میده مثل اینه که منو گذاشتن تو یه اتاق 2 در 3 و کتاب تاریخ رودادن دستم بخونم.رو قلبم فشار میاد.یکی بهم آدرس خونه ی دلباز بده خووو...حمیییید...

نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1391ساعت 7:52 توسط خاله| |

سلام.بالاخره نت این خونه هم وصل شد.چون زمان اجازه نمیده کامنت ها تونو خوندم و بدون جواب فقط تایید کردم.اما اگه بدونین چقدر در آرامش من تاثیر گذاشتین... شاید اینجا یه دنیای مجازی باشه اما برای من تاثیراتش قطعی و واقعیه.هم با دردودل کردنم واسه شما آروم میشم و هم اینکه  کامنت هاتون حال بدمو به حال خوب مبدل می کنه و به ندرت برعکسشم پیش اومده.شاید یکی دو بار.خیلی دوستتون دارم.مرسی از همه تون.

راستش چون امتحانات ترم هم شروع شده قصد نداشتم فعلا پست  بذارم  اما با دیدن این همه مهر و لطف شما خواستم تشکر کنم و بگم با وجود شماها خیلی روحیه م بهتره.

پیشتون میام اما کمی دیرتر.بازم ممنونم.

نوشته شده در دوشنبه 25 دی1391ساعت 19:40 توسط خاله| |


آخرين مطالب
» سال نو مبارک
» آغاز مردن
» آموزش سبزه عید
» انعطاف پذیری
» سبزه ی وارداتی
» داستان دو خواهر
» عروس خانه باد
» تعطیلات میان ترم
» کسب و کار
» خونه جدید

Design By : RoozGozar.com